عقل و عشق در مجامع اهل تصوف 2

 

<< بسم الله الرحمن الرحیم >>

 

نکته: این پست در ادامه پست قبلی است لذا به شما دوست عزیز توصیه می کنیم اول پست قبلی را بخوانید بعد این قسمت را مطالعه بفرمایید.

یکی از مسائلی که در عرفان ساخت بشر به آن بها داده شده است کلمه ای به نام عشق است که به قیمت کوبیدن عقل به آن بها داده شده است .

 

سوال : در کتاب های منظوم و منثور کلمه عشق فراوان به کار رفته است چرا در قرآن مقدّس کلمه عشق یک جا نیز  به کار نرفته است ؟

جواب : بعضی ها در جواب این سوال می گویند خداوند در قرآن به جای کلمه عشق ، واژه ((حُب )) را به کار برده است و (( حُب)) معادل عربی واژه عشق است در جواب این افراد به ایشان عرض می کنیم که نظر شما کاملاً اشتباه است چون کلمه عشق در واقع یک کلمه عربی است که وارد فارسی شده است .

 

سوال 2 : آیا ما مجازیم کلمه عشق را خطاب به خداوند متعال به کار ببریم ، اگر مجاز به این کار هستیم به کدام مجوّز ؟

جواب: در جواب باید عرض کنیم ، خداوند متعال هیچ گاه ، راه را برای اهل تحقیق بسته نمی گذارد ، اگر ما مجاز به به کار گیری این کلمه خطاب به خداوند متعال  بودیم حتماً در قرآن و در روایات رسیده از جانب معصومین به لزوم به کار گیری آن اشاره می شد . پس فلسفه ای باید در این به کار نبردن باشد ، حتماً به کار بردن این کلمه در رابطه با خداوند ایراداتی داشته است که نه ائمه و نه خداوند به آن اشاره ای نکرده اند و این در حالی است که هیچ چیزی نبوده است که برای بشر سودمند بوده باشد و خداوند و معصومین بدان اشاره نکرده باشند .

حال دیدگاه علی (ع) را در مورد این کلمه بررسی می کنیم :

در خطبه 109 نهج البلاغه امام  در مورد عشق می فرماید:

هر کس به چیزی عشق ورزد ، نابینایش می کند ، و قلبش را بیمار کرده ، با چشمی بیمار می نگرد ، و با گوشی بیمار می شنود . خواهش های نفس پرده عقلش را دریده ، دوستی دنیا دلش را میرانده است ، شیفته بی اختیار دنیا و برده آن است و برده کسانی است که چیزی از دنیا در دست دارند دنیا به هر طرف برگردد او نیز بر می گردد ، و هر چه هشدارش دهند از خدا نمی ترسد ، از هیچ پند دهنده ای شنوایی ندارد ، با این که گرفتار آمدگان دنیا را می نگرد که راه پس و پیش ندارند و در چنگال مرگ اسیرند .

 

معنی عشق :

 در    بزرگترین  کتاب لغت عربی ((لسان العربی المحیط )) در مورد معنی عشق آمده است :

عشق : الّزومُ شَیءٌ لا یُفارِقُهُ : < معنی > : همراه بودن چیزی با چیز دیگر که هرگز از او جدا نشود .

در واقع این کلمه از عَشَقه گرفته شده است که گیاهی است که به دور گیاهان دیگر می پیچد .

مشاهده می فرمایید که طبق این معنی دانستن خداوند به عنوان معشوق با شرک بالله هیچ تفاوتی ندارد و از آن جا که الگوی ما حضرت محمد (ص) و ائمه اطهار هستند ما هم سعی بر آن داریم که دنباله رو راه آنان باشیم . ان شاءالله

 

حال به سراغ حضرات صوفیّه می رویم ببینیم در مورد این کلمه و استفاده های آن چه گفته اند :

نعمت الله ولی قطب فرق نعمت اللهی ( نعمت اللهی ها ، نعمت الله نور بخشی و ..) شعری سروده که با هم به بررسی آن می پردازیم :

عقل اگر چه رئیس این ده ماست      عشق شاه است و این رئیس گداست

عشق بر تخت دل نشسته به ذوق    این چنین پادشاه و تخت کجاست ؟

 ( دوستان در نظر داشته باشید که خداوند فرمود : من از عقل محبوب تر خلق نکردم )

غرقه شو در بحر عشقش کز یقین    قطره با دریا شود ، دریا شود

دست با او در کمر یاری کند            گو به عشقش بی سر و بی پا شود

( در بیت دوّم می گوید دست در کمر خدا بیانداز تا در عشقش بی سر و پا گردی (نمونه ای از شرک بالله )

 

باز در کتاب 40 کلام و 30 پیام نوشته دکتر جواد نور بخش یکی دیگر از قطب های صوفیه می گوید :

تنها به فتوای عشق می توان با شاهد ازل دست در آغوش شد(شرک بالله )  عقل سنخیّت بین من و خدا را قبول ندارد ، عقل و عشق هر یک نوایی می سازند و سازی می نوازند ، عقل گوید تیغ استدلالم ، عشق گوید شمشیر اضمحالم(نابودی ) ، عقل گوید تا به عصای من نروی به مقصود نرسی ،عشق گوید تا به آتش من نابود نشوی به بود نرسی ، عقل در میدان دل ناصح ، حافظ من است امّا عشق سرداری آتش افروز و هستی سوز است که بر عقل و لشگرش می تازد تا آن ها را شکست دهد ( می گوید عقل را کنار بگذار قرآن دروغ می گوید که از آن استفاده کنید و تعقّل کنید العیاذ بالله )

و این تنها دو نمونه از دستوراتی است که حضرات صوفیه به مریدان خود داده اند تا عقل را کنار بگذارند و با عشق و شرک بالله به خداوند برسند العیاذ بالله ، هر عقل سالمی به این نکته پی خواهد برد که تنها عمل کردن به دستورات قرآن و معصومین نجات بخش است و می تواند انسان را به خداوند نزدیک گرداند ، البتّه یکی دیگر از راه های رسیدن به قرب الهی راه دل است ولی راه دل جدای از راه عشق است و به هیچ وجه این معنی شرک آلود را نمی دهد و این نکته را فراموش نکنیم که در قران و روایات به حُب همراه با تعقّل بسیار بها داده شده است و دوست داشتن باید همراه با تعقّل باشد ان شاء الله

.......................................................................................والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته  

اللهم عَجّل فَرَج مولانا امام المهدی المنتظر ....صلوات

 

عقل و عشق در کجامع اهل تصوف  1

 

<< بسم الله الرحمن الرحیم >>

 

می خواهیم درباره توصیفات عقل از قرآن به آیاتی استناد کنیم تا درک کنیم که این نعمت بزرگ الهی را خداوند چرا به انسان ها عنایت کرده است ؟

 

در قرآن کریم هیچ سخنی در مورد این که عقل چیست به میان نیامده است چرا که عقل از روحانیون است ، و همینطور آنچه در مورد عقل از اهل بیت (ع) آمده توصیفات در مورد عقل است و نه آنکه در مورد خود عقل صحبت کنند .

 

در سوره  مبارکه آل عمران آیه 118: قَد بَیَّنّا لَکُمُ الایاتِ اِن کُنتُم تَعقِلون : ما آیا خود را برای شما (به خوبی ) بیان کردیم اگر عقل و اندیشه کار بندید .

و در سوره مبارکه یوسف آیه 109:

وَلَدارُ الاخِرَه خَیرٌ لِلَّذینَ اتَّقوا اَفَلا تَعقِلون : اگر تعقّل کنید به خوبی خواهید فهمید که سرای آخرت برای اهل تقوی بسیار نیکوتر است

 

و نیز در سوره مبارکه بقره آیه 164: محققاً در خلقت آسمان ها و زمین و رفت و آمد شب و روز و کشتیهای که بر روی آب برای انتفاع خلق به حرکت اند و آب بارانی را که خدا از بالا فرو فرستاد تا با آن زمین را بعد از مردن زنده کرده و سبز و خرم گردانید و در پراکندن انواع حیوانات در زمین و در وزیدن باد ها به هر طرف و در خلقت ابر که فی ما بین زمین و آسمان مسخر است در همه این امور ادله ای واضح بر علم و قدرت آفریننده است برای عاقلان

 

قرآن در آیه بالا صریحاً می فرماید از این نیروی بزرگ و عظیم خود (عقل ) استفاده کنید و آن را به کار گیرید .

و امثال این آیات در قرآن کریم بسیار است که انسان ها را دعوت می کند که از عقل خود این نعمت شگفت انگیز الهی استفاده کنند .( برای تحقیقات بیشتر به سوره  مبارکه مائده آیه 58 و سوره مبارکه یونس آیه 100 و سوره مبارکه  انفال آیه 22 و سوره  مبارکه زخرف آیه 3 و سوره مبارکه مُلک آیه 10 مراجعه بفرمایید )

از امام صادق ( ع ) سوال شد عقل چیست ؟ فرمودند (عقل وسیله ای است که انسان را در دایره عبودیت می اندازد) وسیله ای که باعث می شود انسان بندگی خدا را بکند و از همین راه به بهشت برود .

 

پیامبر اکرم (ص) فرمودند : خدا نعمت های بسیاری به بندگانش داده است در میان همه این ها ، هیچ چیز را افضل تر از عقل در میان خلقش قسمت نکرده است .

 

حضرت علی (ع) در حکمت 407 نهج البلاغه فرموده اند : خدا عقل را به انسانی نداد ، جز آنکه ، روزی او را با کمک عقل نجات بخشید .

 

نتیجه بحث ما در مورد عقل آن بود که باید از عقل خود در همه جا استفاده کنیم ، در پست های قبلی گفته شد که هر  آن چه پیر و قطب طریقت به مریدان خود می گوید باید بدون هیچ دلیلی بپذیرند بدون آنکه سوالی بپرسند و دلیل آن را جویا شوند ، و هیچ کدام از ائمه ما نگفتند که نگو ، نپرس و سوال نکن . ائمه(ع) در جاهای مختلف فرموده اند که  قالوا نُقّادَ الکلام :وقتی سخنی می شنوید از آن انتقاد کنید و در موردش بحث کنید .

و تشیّع مکتبی است که نخواسته است پیروانش دست بسته باشند ، امّا چرا ما نباید در مقابل  سخان علی ( ع ) و سایر ائمه (ع) حرفی بزنیم و سخنان آنان را قبول کنیم چون ایشان امام هستند و امام 1- علم دارد 2- عصمت دارد و علم او وابسته و وصل به علم نبوی و الهی است اما منظور ما از جمله قبل این نیست که امامان (ع) حقّ تعقّل و سوال را به انسان ها نمی دهند .

(بحث، محاسبه ، تعقّل قدر مسلّم حقّ هر شیعه است)

 

در پست بعدی که ضمیمه همین پست است در مورد عشق صحبت می کنیم و نظرات اهل تصوّف را در مورد این مسئله بیان خواهیم کرد .

....................................................................................والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته

 

برای تعجیل در فرج مولانا امام زمان ( عج ) صلوات

 

مرید ، مراد ، پیر طریقت ،قطب ‏

                                         << بسم الله الرحمن الرحیم >>

 

سوره مبارکه نساء آیه 59 :

یا اَیّها الّذینَ ءَامَنوا اَطیعوا الله وَ اَطیعوا الرَسولَ وَ اولی الاَمرِ مِنکُم فَان تَنَزَعتُم فِی شَی ءٍ فَرُدُّهُ  اِلَی اللهِ وَ الرَّسولِ  اِن کُنتُم تومِنون بالله وَالیَومِ الاَخِرِ دَلِکَ خَیرُ وَ اَحسَنُ تاویلاً (59)

 

معنی : (( ای کسانی که ایمان آورده اید فرمان خدا و رسول و اولو الامر او را اطاعت کنید و چون در چیزی کارتان به گفتگو و نزاع کشد به حکم خدا و رسول باز گردید اگر به خدا و رسول او ایمان دارید این کار ( رجوع به حکم خدا و رسول ) برای شما بهتر و خوش عاقبت تر خواهد بود ))

 

سوال : چرا خداوند متعال در قرآن صریحاً می فرماید که از پیغمبر و امامانش بدون قید و شرط اطاعت کنید

؟

جواب : واضح است ، همانطور که شما دوستان عزیز می دانید اطاعت از پیغمبر به خاطر آن است که پیغمبر (ص) اوّلاً دارای عصمت است و مرتکب هیچ نوع گناهی حتّی صغیره نمی گردد و دوّماً علم دارد و این علمی است که وصل به علم بی منتهای الهی است و خداوند به اراده خود به او بخشیده است و همینطور است اطاعت از جانشینان پیغمبر یعنی امامان معصوم (علیهم السلام ) و ایشان نیز همانند پیغمبر دارای علم و عصمت هستند و تنها تفاوتشان با پیغمبر (ص) این است که به آن ها وحی نمی شود .

هر عقلی با توجّه به آیه ذکر شده درک می کند که طبق فرمایش خداوند تنها مجاز به اطاعت بی قید و شرط از پیغمبر و امامان معصوم بعد از اوست و اگر شخصی یا اشخاصی به غیر از ایشان باشند که انسان را به سمتی بکشانند و دستوراتی بدهند وظیفه هر انسان است که از این اشخاص دلیل و مدرک عقلی طلب کند و بعد از تایید آن مطالب از ایشان اطاعت کند .

 

امّا مهمترین چیزی که در میان صوفیان وجود دارد آن است که می گویند : هر چه پیر طریقتی و قطب به مریدان می گوید باید بدون قید و شرط قبول کنند و  قطب هر دستوری به مریدان می دهد باید اطاعت کنند و تاکید می کنند که تمامی دستورات را باید بدون طلب کردن دلیل و مدرک اطاعت کنید چون قطب صلاح شما را می خواهد و شما صلاح کار خود را نمی دانید ، بدیهی است این دستورات به مریدان تنها و تنها به این دلیل است که مبادا بی سوادی قطب ها و پیران خانقاه برای مریدان و سالکان اثبات شود و مریدان بفهمند که قطب خانقاه به آن ها چه مکر ها که نکرده و چه دروغ ها که به آنها نگفته و قصد چه سوء استفاده ها که نداشته است !!

 

حال به سراغ چندی از منابع تصوّف می رویم و تفکّرات پر انحراف چندی از این حضرات را بررسی می کنیم :

 

در مجّله عرفان ایران که در فرانسه چاپ می شده است و مجذوب علی شاه رئیس و قطب این فرقه در تهران و ایران است آمده است :

سوگنامه ای است در سوگ رضا علی شاه : او رفت آری در میان همه نام آوری ها  او رفت و او که خورشید بود رفت و همه چیز معنای خود را از دست داد و آسمان و زمین سیاه شد (شاید فکر کرده که رضا علی شاه همان ابا عبدالله الحسین بوده است ، نعوذ بالله ) آنکس که بزرگترین بود رفت و رفتنش شیرازه همه چیز را پاشید ، او خودش همه چیز بود و بی او همه چیز هیچ شد (توجّه کنید چه تشبیهات شرک آمیزی برای یک انسان معمولی به کار می برد و ادّعا تا چقدر ؟ )همه دچار سر در گمی شدند چون سر همه او بود ، دل و جان همه او بود ، او همان هوایی بود که در شش ها حرکت می کرد و خونی بود که در اندام ها جریان داشت ، او ضربان قلب همه بود (جای امام زمان (عج) این وسط چی میشه حالا ! الله اعلم)

بلکه در سلسله کمالی کامل تر از او قابل تجسّم نبوده و.......(مشاهده می فرمایید که مقام خود را مقام پیامبر و اهل بیت و حتّی بالاتر میدانند )

 

در کتاب عرفان الحق : (محمّد حسن صفی علی شاه ) در ص15 این کتاب آمده است : قطب مظهر ذات است و زبده ممکنات ، لنگر عرش است و داور فرش به معنی ، علی است و به صورت ولی به حقیقت غائب است و به ولایت نائب ، ذاتش قائم است و لطفش دائم به عنایت هادی است و به هدایت مهدی ، به ظاهر خلق است و به باطن حق .....(ملاحظه می فرمایید تعریف این حضرات را در مورد قطب ، که در 2 خط ،هم خود را امام زمان می دانند و هم خدا <<العیاذ بالله ثُمَّ العیاذ بالله >>)

کتاب تاریخ تصوّف (دکتر قاسم غنی ) ج1 ص 230 : توبه کار باید بعد از توبه مرشدی انتخاب کند برای راهبری ، این مرشد به اسامی مختلف نامیده می شود ، از قبیل پیر ، قطب ، ولی ، شیخ ، دلیر راه و شخصی است که تجربه کافی دارد و به حق واصل شده است و باید در مقابل او یک کلام حرف نزنی..

جلال الدّین مولوی:

 

گفت پیغمبر علی را کی علی               شیر حقّی پهلوانی پر دلی

 

لیک بر شیری مکن بر اعتمید                 اندرا در سایه نخل امید  

 

یعنی : توی علی هم که امام معصومی باید دست به دست یک قطب بدهی و برای خود پیز طریقتی انتخاب کنی و هر کس که بخواهد در این دنیا راه بجوید باید قطبی دست او را بگیرد .

 

دکتر جواد نور بخش (قطب طریقه نعمت اللهی ) در کتاب 40 کلام و 30 پیام صفحه 76 آورده است :

چون طالب طریقت پیر و مراد خود را یافت و تسلیم او شد جای چون . چرا باقی نمی ماند زیرا پیر از اسراری آگاه است که مرید را آگاهی نیست بنابر این اگر از پیر رفتاری سر بزند که موافق طبع او نیست نباید سوالی از او سر بزند باید ایمان داشته باشد که پیر او از او بهتر می داند ، همچنین مجاز نیست که پیر را امتحان کند تا رخنه در ارکان عبادت وی افتد ( نعوذ بالله )

 

آخه آقای دکتر جواد نوربخش اگر زندگی شما رو بخواهیم بیان کنیم که از تو هیچی باقی نمی ماند . معنای این حرف شما بسیار مشخص است ، چون اگر این را نمی گفتید و مریدان پیران را امتحان می کردند دیگر مریدی باقی نمی ماند ، و همه با فهمیدن دروغ های پیران از خانقاه ها فرار می کردند .

 

تا قبل از انقلاب شکوهمند اسلامی در جاده کرج به قزوین یک خانقاه بسیار مجلّل بود و فرقه اویسیه در آن طیّ طریق می فرمود . قطب این فرقه در آن زمان صادق اَنقا بود که بعد از انقلاب به دلیل اینکه خیلی چیز ها فاش می شد به آمریکا فرار کرد . یکی از مریدان صادق اَنقا است خانمی است به نام مهرو امامزاده که کتابی در مورد صادق انقا نوشته است اسم این کتاب (( پیر طریقت فرمود فلسفه های تخیّلی جوابگوی خواسته های بشری نیست )) است ..در قسمتی از این کتاب صادق انقا در مورد خود این شعر را بیان کرده است :

کیم من عشقی از حدّ زمان هیچ            ولی نا آشنا در خانه خویش

کیم من نقد صدها جوهر روح                  به دریای الهی کشتی نوح

کیم من خلوت شب زنده داران               پریشانی به جمع بی قراران

کیم من آنکه سالک هر سحرگاه             به حق از جلوه او می برد راه

کیم من ندای حق در افلاک و زمینم         کمین خاکسار قطب دینم

( دوستان شما خودتان قضاوت کنید که این سخنان چه معنی می دهد ؟ )

 

عبدالقادر گیلانی بنیانگزار فرقه قادریّه :

در کتاب فتح الربّانی در ص 286 آورده است :

 

وای بر تو ادّعا می کنی مرید منی امّا مالت را از من پنهان می کنی ؟

کسی که مرید شد دیگر صاحب لباس نیست و مال و طلا نباید داشته باشد ؟

 

(دوستان عزیز بدون هیچ توضیحی هر عقل سالمی درک می کند که این صحبت ها چه معنایی میدهد )

 

خدای سبحان همه اسیر شدگان در چنگال دشمنان اسلام را هدایت بفرماید ان شاءالله

.............................................................................والسلام علیکم و رحمه الله و برکاته

 

برای تعجیل در فرج مولانا صاحب الزّمان (ارواحنا فدا ) صلوات ......

 

وحدت وجود و موجود یا شرک بالله

<<بسم الله الرحمن الرحیم >>

 

یکی دیگر از انحرافات بزرگ اعتقادی در تصوّف و در میان صوفیان و دراویش اعتقاد به وحدت وجود و موجود است که قبلا مختصری در مورد آن توضیح دادیم ، صوفیان همه مخلوقات خداوند را که توسّط خود او آفریده شده اند  قسمتی از خدا می دانند و می گویند هر آنچه در این دنیا وجود دارد جلوه ای از الله است ....بدیهی است که این تفکّر شرک آمیز در ذهن هر انسان معتقد به آن اوّلاً از خداوند جسمانیّت تداعی می کند و دوّماً معنی این تفکرّ آن است که العیاذ بالله خداوند قدرت ابداع ندارد و همه موجودات عالم قسمتی از جسم خداوند هستند (نعوذ بالله ) در راستای بیان و شرح تناقضات این اعتقاد با دین اسلام لازم است چندی از احادیث و روایاتی که در رابطه با توحید است از ائمه علیهم السلام بین کنیم :

 

1- در روایات اسلامی توحید عبارتست از این که خدا را شبیه هیچ کس و هیچ چیز ندانیم .

 

در آیه 11 سوره مبارکه شوری بر این مسئله تاکید شده که :

 

لیس کَمِثلِهِ شیء : چيزي مانند او نيست و اوست شنواي بينا

 

حضرت علی (ع ) در بیان تعریف توحید می فرمایند :

 

اَلتّوحیدُ اَلّا تَتَوَهَّمَهُ ، وَ العَدلُ اَلّا تَتَهِّمَهُ :

 

توحید آن است که خدا در وهم نیاری و عدل آن است که او را متّهم نسازی . حکمت 470

 

امام هادی (ع) فرمودند : هر کس خدا را شبیه خلقش قرار دهد مشرک شده است

 

به سراغ منابع صوفیان می رویم و مفاهیمی که اینان برای مریدان خود بیان کرده اند را با این مطالب مقایسه می کنیم :

  در کتاب تاریخ تصوّف (دکتر قاسم غنی ) جلد 1 ص 61 : مفهوم صوفیّه از خدا به این عبارات بیان شده : خدا وجود حقیقی مطلق در همه اشیاء است ، هستی فقط مال خداست و غیر او اصلا نیست .(از دیدگاه اینان تمام موجوداتی که می توان به آن ها صفت هست را داد در دایره الوهیّت قرار می گیرند و این مطلب با فرمایشات خداوند در قرآن و فرمایشات ائمه معصومین سلام الله اجمعین در تناقض بیّن است )

 

نور علی الهی یکی دیگر از این حضرات صوفی در آثار الحق می نویسد :

((کس جز خدا کسی نیست این که می گویند وسیله آن هم حرف است ))

 

در ص 431 همین کتاب،علی (ع) را خدا می خواند(نعوذ بالله) و می گوید : ضربت خوردن علی و شهادتش هر دو صحیح زیرا از عدالتش بود و ذات الهی در آن بود و ذات خدایی است .

زیرا هر چند ذاتش ذات خدایی بود در مورد جسم قانون طبیعت را اجرا فرمود .

در ص 442 می گوید : جسم علی آئینه و ذاتش ذات خداست که جسم آئینه وار آن ذات را منعکس می کند یعنی به اعتبار جسم مخلوق است و به اعتبار ذات خداست .(نعوذ بالله من المشرکین)

 

از جنید بغدادی که یکی از دیگر بزرگان صوفیّه است نقل است که :

شبی با مریدی در راه بود سگی بانگی زد و صدایی کرد ، جنید در پاسخ به آن سگ لبیک گفت ، مرید او علّت این کار را جویا شد در پاسخ گفت : سر و صدای سگ را از قهر خداوند متعال دیدم و حق تعالی را در او یافتم . (العیاذ بالله )

 

عبد القادر گیلانی از بزرگان فرقه قادریّه در کتاب فتوح الغیب می گوید :

 

من خودِ قرآنم ، من سوره حمدم ، اگر در ذات حضرت حق فرو بروی آنجا خواهی دید که اصلاً غیر از خدا وجود ندارد ، در جای دیگر می گوید : من با خدا ملاقات کردم ، خدا به من جام شراب داد و آنوقت من مست شدم و همه چیز را به مستی خود یافتم ، آنوقت خدا به من مالکیّت همه بهشت را داد . ( نعوذ بالله من المشرکین )

 

و ادّعا های اینان یکی 2 تا نیست که بتوان همه آن ها را در یک جا جمع کرد به دلیل اطناب سخن و کثرت اعتقادات انحرافی تصوّف ذکر این مسائل تا همین جا کفایت می کند ...

 

امیدواریم که خداوند همه گرفتار شدگان در چنگال این مشرکان را به راه راست هدایت بفرماید ...ان شاء الله ...

.................................................................. و السلام علیکم و رحمت الله و برکاته

 

برای تعجیل در فرج  مولانا صاحب الزّمان صلوات بفرستید

 

شریعت طریقت حقیقت (1)

                                              << بسم الله الرحمن الرحیم>>

 

سالک چه کسی است ؟

 

سالک در تصوّف به کسی گغته می شود که به اصطلاح در اوِّل راه است و می خواهد با کمک گرفتن از پیر و قطب خود مراحلی را بپیماید تا به قول صوفیان به خداوند برسد .

 

مراحل رسیدن به حق از دیدگاه صوفیّه

 

صوفیان رسیدن هر سالک را به حق ملزم به طیّ مراحلی می دانند که سالک باید این مرحله ها را طی کند تا به اصطلاح ایشان به حق برسد و العیاذ بالله خود جلوه ای از حق تعالی گردد.

 

شریعت ، طریقت ، حقیقت

 

این سه مراحلی هستند که سالک باید طی کند برای بررسی اعتقادات تصوّف و بررسی تعریف ایشان از این مراحل و روشن شدن مطلب از فرمایشات حضرات و بزرگان صوفیّه کمک می گیریم :

 

شیخ محمود شبستری (یکی از بزرگان تصوّف ) در کتاب گلشن راز در بیت شماره 734:(چاپ قدیم)

 

ولی تا با خودی زنهار زنهار                عبادات شریعت را نگهدار

 

ولی تا ناقصی زنهار زنهار                 عبادات شریعت را نگهدار

 

(معنی):یعنی شریعت مادامی بر تو فرض است که تو ناقصی و نیاز به آن داری وقتی با خدا به خدا رسیدی نماز می خواهی چکار کنی؟

 

در کتاب برهان الحق که یکی از کتاب های مهم اهل حق است در اوّل کتاب بحثی شده که اساساً در این فرقه برای سالک 4 مرحله وجود دارد : شریعت ، حقیقت ، معرفت ، حقیقت

 

در کتاب 40 کلام 30 پیام (دکتر جواد نوربخش ، قطب طریقه نعمت اللهی ) :

 

اگر حق را به دریا و انسان را به قطره تشبیه کنیم می توان گفت تصوّف رسانیدن قطره به دریاست .

قطره باید خود را در دامن رودخانه بیاندازد تا به دریا برسد ( یعنی می گوید شریعت قادر به ، به کمال رساندن انسان نیست ، و شریعت تنها مقدّمات است )

 

بد نیست راجع به این موضوع حدیثی از امام علی(ع) بیاوریم تا مشخّص شود آیا واقعا عبادات انسان آن طور که این ها می گویند انسان را به کمال نمی رساند و تنها مقدّمات است یا خیر ؟

امام علی (ع) فرمودند : اسلام را چنان می شناسم که پیش از من کسی آنگونه معرّفی نکرده باشد .

اسلام همان تسلیم در برابر خدا و تسلیم همان یقین داشتن ، و یقین اعتقاد راستین ، و باور راستین همان اقرار درست ، و اقرار درست انجام مسئولیت ها و انجام مسئولیت ها همان عمل کردن به احکام دین است . (حکمت 125 نهج البلاغه )

 

در کتاب تاریخ تصوّف (دکتر قاسم غنی ) که یکی از کتب مرجع تصوّف است در ص 180 آمده است :

شریعت فقط راهبر انسان است به طریقت ( یعنی می گوید شریعت نقش کمال بخشی ندارد )

 

در توضیح در مورد طریقت و حقیقت هم باید بگوئیم که مریدان طیّ مرحله شریعت که وارد مرحله طریقت می شود دستور العمل هایی را از پیر یا قطب خود دریافت می کند که یکی از ان ها این است که توی سالکی که وارد مرحله طریقت شده ای دیگر نیازی به شریعت نداری و از اعمال عبادی نظیر نماز و روزه (واجبات) کمترین مقدار را ادا کن مثلا در ماه مبارک رمضان به سالکان دستور می دهند که از 30 روز این ماه 2 تا 5 روز روزه گرفتن برای ادا واجبات کفایت می کند و این دستورات تنها به همین جا ختم نمی شود بلکه اکثر قطب های صوفیه همانگونه که باب میل خود بدانند به مریدان دستور می دهند و احکام دینی را برای رفاه حال خود تغییر می دهند .در مورد حقیقت نیز در آینده مطالبی را خواهیم آورد و انحرافات ایشان را به صورت اجمالی بررسی خواهیم کرد ان شا الله . ..........................................................................................و السلام علیکم و رحمه الله

 

اللهم عجّل لولیک الفرج(صلوات )

مقدّمه ای بر علل شکل گیری عقاید صوفیّه

                                              <<بسم الله الرحمن الرحیم >>

 

بد نیست بار دیگر برای شناساندن افکار متصوّفه و عقاید ایشان در مقدّمه حدیثی از علی بن ابی طالب (ع) ذکر کنیم :

امام علی (ع) فرمودند : اسلام را چنان می شناسم که پیش از من کسی آنگونه معرّفی نکرده باشد .

اسلام همان تسلیم در برابر خدا و تسلیم همان یقین داشتن ، و یقین اعتقاد راستین ، و باور راستین همان اقرار درست ، و اقرار درست انجام مسئولیت ها و انجام مسئولیت ها همان عمل کردن به احکام دین است . (حکمت 125 نهج البلاغه )

در ادامه راجع به فرقه ای صحبت می کنیم که خود را به بی خبران ، مسلمان معرفّی می کند در حالیکه در آئین ساختگی خود مسئولیت ها یی که علی ا بن ابیطالب (ع) به آن ها سفارش می کند (عمل کردن به احکام دین) را کنار گذاشته اند و با دادن شعار های دروغین و مکّارانه تلاش می کنند فرقه ساختگی خود را که در آن انحرافات بسیاری موج می زند بر حق نشان دهند و عمل نکردن به فرامین دینی تنها یکی از بُعد های انحرافی صوفیّه است .

 

تصوّف و عرفان 2 مفهوم جدا :

هر چقدر کلمه عرفان از نظر اسلامی مقدّس است همان قدر کلمه صوفی در اسلام بسیار سرزنش شده است . که عمدتا معنی که از لحاظ اسلامی از عرفان استنباط می شود عارف بالله است ...یعنی کسی که با شناختن نفس خود و کوشش در عملی کردن احکام دینی سعی بر شناختن خداوند دارد .

 

ترفند متصوّفه :

به خاطر حسّاسیتی که کلمه تصوّف در جامعه شیعی میان مردم بوجود می آورد ...حضرات صوفیّه با ترفندی خاص به مرور زمان در تبلیغات خود به جای کلمه تصوّف کلمه عرفان را به کار می برند و اکثرا در کتاب های خود به جای کلمه صوفی و تصوّف از عارف و عرفان استفاده می کنند تا هم حسّاسیت جامعه شیعی را در مقابل این کلمه و این فرقه تا حدّ بسیاری از بین ببرند و هم انسان های از خدا بی خبر و بی اطّلاع را به زیر خرقه ببرند . پس دوستان عزیز هوشیار باشید و هر کجا نام عرفان و عارف به چشم و گوشتان خورد بدانید که صوفیان در آن دستی دارند .

افکار تصوّف و اعتقاداتشان از کجا گرفته شده ؟

 

اگر به صورت کلّی بخواهیم منابع تصوّف و افکار ایشان را ذکر کنیم ،  اعتقادات تصوّف از 3 منبع مهم برداشت شده که آنها عبارتند از : 1- مسیحیّت 2- فلسفه نو افلاطونی 3- بودا

 

تصوّف از مسیحیِت چه چیزهایی را گرفته است ؟

1- تعلّق نداشتن به یک جای خاص است ( یعنی برای خود وطنی قائل نیستند و  برای جایی که به عنوان وطن برای عموم مردم تعبیر می شود ارزشی قائل نخواهند بود )

 

مولوی : ( این وطن مصر و عراق و شام نیست * این وطن جایی است که آن را نام نیست )

 

و این مسئله در میان برخی از صوفیان وجود داشته و دارد در حالی که پیامبر اکرم (ص) می فرمایند :

یکی از نشانه های با ایمان، عشق و دوست داشتن وطن است

 

2-مطلبی است در ضمینه غذا های گوشتی، در بسیاری از مسیحیان پرهیز از غذاهای گوشتی وجود داشته و در حضرات صوفیان هم ترک کردن گوشت جزء رسومات اعتقادی اصلی اکثریت فرقه های ایشان بوده و هست .

3- خرقه پوشی که در مسیحیان وجود داشته ، در صوفیان هم وجود داشته و دارد .

 

4- مسیحیان می گویند خدا عشق است ، و صوفیان هم از آنان تقلید می کنند ، این مسئله در حالی است که در قرآن حتّی یک جا هم کلمه عشق وجود ندارد و به جای آن کلمه ((حُب )) به کار رفته است .

جا دارد که متذکّر شویم که هم کلمه عشق و هم کلمه حُب هر دو عربی هستند . ان شا الله در مورد کلمه عشق و معانی آن و این که چرا نباید کلمه عشق را در خطاب به  خداوند  متعال به کار برد صحبت می کنیم .

 

تصوّف از فلسفه نو افلاطونی چه برداشتی کرده است ؟

 

مبدا این فلسفه شخصی است به نام فلوطین  ، فلوطین انسانی بود بی اعتنا به دنیا ، او همه موجودات عالم را تراوش وجود کل می داند .

اگر بخواهیم مثالی  از تراوش وجود کل برایتان بزنیم این عقیده مثل آن است که نعوذ بالله و بلا تشبیه خیال کنیم خداوند متعال جسمانیّت دارد و قسمتی از جسم آن طیّ انفجاری از آن جدا گشته و به صورت موجودات عالم در آمده است ، تمام فرق صوفیه نیز حرف اوّلشان همین است آنان آمدن به این دنیا را قوس نزول و بازگشت و موت موجودات را قوس صعود و یکی شدن با پروردگار می دانند .(بدیهی است این عقیده باطل را هیچ عقل سالمی قبول نخواهد کرد و فقط کسانی از این عقیده تبعیّت می کنند که عقل این نعمت ارزشمند پروردگار را کنار گذاشته و با جهل و نادانی سعی بر این دارند که توجیهات خود را به دیگران بقبولانند ) استنباط اوّلیه هر عقل سالم از این ادّعا آن است که خدا العیاذ بالله قدرت ابداع ندارد .

تصوّف از بودا چه چیزهایی را برداشت کرده است ؟

 

قبل از آنکه در مورد مطالب برداشت شده از بودا صحبت کنیم باید بدانید که بودا پیامبر واقعی نبوده است و در فلسفه بودا نه توحیدی وجود دارد  و نه معادی. و از آن جا که هیچ پیامبری وجود نداشته که توحید و معاد را به همراه خود نیاورده باشد و طبق دلایل بسیار زیاد که از بحث ما خارج است او پیامبری ساختگی بوده است . (برای مطالعات بیشتر و تحقیق در مورد سیدارتا (بودا ) به کتاب تاریخ تمدّن جلد 5 (ویل دورانت ) مراجعه کنید )

 

داستان ترک دنیا از همین بودائیت گرفته شده است که فرق صوفیّه بسیار بر این قضیه دامن زده اند و این تفکّر را جزء اصلی کار خود قرار داده اند .

 

در پست های بعدی سعی خواهیم کرد شما را با دیگر انحرافات اصلی صوفیّه آشنا کنیم و احادیث و روایاتی در باب انکار این فرقه بیاوریم که امیدوارم مورد توجّه شما دوستان عزیز قرار بگیرد .

..........................................................................................و السلام علیکم و رحمه الله و برکاته

اللهمّ  عجّل فرج مَولانا امام الهادی المهدی المُنتظر ....(برای تعجیل در فرج آقا مهدی(عج) صلوات )

 

 

چرا در اسلام به ریاضت های صوفیه توصیه نشده است ؟



اگر رياضت‌هاي مورد ادعاي صوفيه راهبر بودند چرا در اسلام به آنها توصيه نشده است؟

پاسخ :

براي اينكه جواب اين سؤال روشن شود مطالب زير قابل طرح است:
1 . تعريف و معناي رياضت: رياضت از مادّه « روض» و به معناي رام و ذليل كردن اسب و يا هر حيوان ديگر مي‌باشد در المنجد متعلق رياضت كه عبارت از اسب يا حيوان باشد ذكر نشده است بلكه به مطلق تعليم راه رفتن و ذليل كردن و رام كردن معني شده است.[1]
و در اصطلاح عبارت است از تهذيب اخلاق نفسيه:[2]
2 . اديان و ملل گذشته در رياضت: مسئله رياضت و تهذيب نفس و به تعبير علامه طباطبايي(ره) اشتغال به معرفت نفس ريشه كهن در اديان و ملل قديمي دارد. بنابر آنچه كه علامه(ره) در تفسيرالميزان مي‌فرمايد در هر امت و مللي عده‌اي بوده‌اند كه به روشهاي مختلف به تهذيب و تزكيه نفس مي‌پرداخته‌اند تا شاهد آثار عجيبي كه بر‌ آن مترتب مي‌گرديد، باشند. آنچه كه از اديان قديم مثل هندوئيسم و بوديسم، صائبه، مانويت، مجوسيت و نيز از يهوديت دلفرانيست در رابطه با رياضت و تهذيب نفس نقل شده است معلوم مي‌شود كه مسئله نفس انساني در نزد همه اديان يك مسئله مهم بوده است. پس مسئله تزكيه و تهذيب نفس و رياضت چيزي نيست كه در زمان ما اختراع شده باشد بلكه از قديم در اديان باستاني با روش‌هاي مختلف موجود بوده است.[3]
كتاب‌هاي يهود و نصاري و مجوس كه عبارت‌اند از عهد عتيق و عهد جديد و اوستا پر است از دعوت به سوي اصلاح و تهذيب نفس و مخالفت با هواهاي حيواني. و عدة زيادي نسل اندر نسل در بين آنها تارك دنيا بوده‌اند. و رهبانيت نصاري در دين مسيحيت معروف است و حتي در قرآن كريم از آن اسم برده شده است[4] «و رهبانيت را كه ابداع كرده بودند ما بر آنان مقرر نداشته بوديم گرچه هدف‌شان جلب خوشنودي خدا بود ولي حق آنرا رعايت نكردند»[5]
3 . رياضت در دين اسلام: در دين اسلام مسئله معرفت و تزكيه نفس از مسائل مهم است لكن عنوان رياضت به نحوي كه در اديان گذشته بوده در دين اسلام وجود ندارد و فقط در نزد فرقه صوفيه اين مسئله مطرح و رايج است پس در اسلام رياضت ملازم با تصوف و صوفي‌گري است و در متون اسلامي نسبت به رياضت با ديد منفي برخورد شده است. بلي معرفت نفس و تزكيه آن از مسائلي است كه در اسلام مطرح است و ربطي به رياضت و برنامه‌هاي شاقّه آن ندارد. حتي در دين اسلام تزكيه نفس انساني يكي از اهداف ارسال رسل را تشكيل مي‌دهد خداوند مي‌فرمايد: «او كسي است كه در ميان جمعيت درس نخوانده رسولي از خودشان برانگيخت كه آياتش را بر آنها مي‌خواند و آنها را تزكيه مي‌كند و به آنان كتاب و حكمت مي‌آموزد و مسلماً پيش از آن در گمراهي آشكار بودند».[6]
علامه طباطبائي(ره) در ذيل آيه 105 از سوره مائده بحث مفصلي در رابطه با مسئله اشتغال به نفس و تزكيه آن مطرح كرده است و فرموده است كه اين آيه شريفه مؤمنين را امر فرموده به اينكه به نفس خودشان بپردازند و به آن مشغول شوند و نسبت به آن معرفت حاصل نمايند.[7] و لذا خداوند در آيه ديگري مي‌فرمايد: «قسم به جان آدمي و آن كسي كه آن را آفريد و سپس فجور و تقوي را به او الهام كرده است و هر كس نفس خود را پاك و تزكيه كرده رستگار شد و آن كس كه نفس خويش را آلوده كرد محروم و نااميد گشته»[8] علامه طباطبائي(ره) روايات متعددي را از امام علي ـ عليه السّلام ـ در رابطه با اهميت معرفت نفس ذكر مي‌فرمايد و از آن جمله اين روايت است كه علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: «عارف كسي است كه نفس خود را بشناسد و آن را از اسارت هوي (شهوات) آزاد كرده و از هر چيزي كه او را (از خدا) دور مي‌كند پاك گرداند».[9]
با همه اين اهتمامي كه دين مبين اسلام نسبت به تزكيه نفس و معرفت آن دارد هيچ توجه مثبتي به رياضت صوفيه ندارد. و فقط در كلام اميرالمؤمنين ـ عليه السّلام ـ در نامه‌اي كه به عثمان بن حنيف فرستاده است در دو مورد كلمه رياضت به كار رفته است. امام علي ـ عليه السّلام ـ مي‌فرمايد:‌«همانا من نفس خود را به پرهيزكاري مي‌پرورانم (اروضها بالتقوي) تا در روزي كه پربيم‌ترين روزها است در امان باشد و بر كرانه‌هاي لغزشگاه پايدار ماند»[10] و باز مي‌فرمايد: «سوگند به خدا را به عهدة خود مي‌گيرم جز اينكه او نخواهد كه در آن ناگزيرم ـ نفس خود را چنان تربيت كنم (لاروضن نفسي رياضةً) كه اگر گرده ناني براي خوردن يافتم شاد شود»[11] ولي مراد از رياضت در كلام حضرت رياضتي نيست كه در نزد صوفيه مطرح است بلكه رياضت در كلام حضرت علي ـ عليه السّلام ـ به معناي تعليم و تربيت استعمال شده است.!
پس اين قدر مسلم است كه در دين مبين اسلام مسئله تزكيه نفس و تربيت و اصلاح آن از اهم مسائل است كه پيشوايان معصوم ما به آن اهميت مي‌داده و در قرآن كريم آيات متعددي به اين مسئله اختصاص داده شده است. در دين اسلام برنامه‌هاي عملي خاصي براي اين هدف مقرر شده و اين‌ها را كسي برنامه‌ريزي كرده است كه نفس انسان را خلق نموده است چون او خود بهتر مي‌داند كه با چه اعمالي نفس تزكيه مي‌شود و نسبت به آن معرفت حاصل مي‌گردد. او هم خالق نفس انساني در انسان است و هم خالق نفس حيواني و غرايز شهواني پس بايد از اين راهي كه در قالب عبادات، دعا، اعمال كارهاي نيك و مودت، زهد و ساير دستورهاي شرعي كه در پيش روي ما قرار داده شده است سير نمود تا در اين مسير بعد از اينكه نفس انساني از شدت سلطه نفس اماره و تعلقات حيواني غيرمعقول تزكيه شده و معرفت نسبت به آن ممكن گردد و در نتيجه بعد از كسب عزت و سربلندي در تحت سيطرة عقلي عملي ما را به سرمنزل سعادت ابدي برساند.
4 . رياضت و تصوف: صوفيه در مسئله رياضت حدّ افراط را در پيش گرفته‌اند و اعمال مختلف سخت را كه توسط خودشان به تدريج اختراع شده و بعضي از آنها را هم از اديان گذشته گرفته‌اند در برنامه‌هاي منظم رياضتي‌شان قرار داده‌اند. ثانياً عمل به اين برنامه‌ها در تحت نظر و ارشاد مرشد در خانقاه‌ها و اماكن مخصوص براي اين منظور صورت مي‌گيرد.[12] و ثالثاً: رياضت در نزد صوفيه در نهايت براي هدف فنا شدن در خدا در همين دنيا اعمال مي‌شود.!
علامه طباطبائي در اين رابطه مي‌فرمايد: جماعتي از مشايخ صوفيه ذكر كرده‌اند كه طريقه معرفت نفس يك طريقه اختراع شده است و مشرّع شريعت ولو آن را وضع نكرده ولي آنرا مي‌پسندد چنانچه كه رهبانيت نصاري را كه آن هم اختراع شده توسط آنها است پسنديده است. و جمهور متصوفه اين نظر را قبول كردند و باعت شد كه براي سير و سلوك رسوم و آداب خاصي را كه در شريعت وجود نداشت احداث كنند و پيوسته راه‌هاي جديدي را بر آن اضافه كرده و شرع را كنار گذاشتندتا اينكه منجر به اين شد كه شريعت را در يك طرف قرار دادند و طريقت را در طرف ديگر و كارشان به جايي رسيد كه در محرمات غوطه‌ور شدند و واجبات را ترك كردند و در نتيجه كارشان به تكدّي‌گري و استعمال افيون و ... رسيدند كه اين حالت، آخرين حالت تصوف است كه عبارت از فنا باشد.[13]
علامه(ره) در ادامه مي‌فرمايد:[14] آنچه كه قرآن و سنت ـ كه هر دو انسان را به سوي حكم عقل هدايت مي‌كنند ـ حكم مي‌كند اين است كه در تحت ظواهر شريعت وجود حقايقي كه با ظن ظواهر باشند حق است. و اين هم حق است كه براي رسيدن به اين حقايق راهي وجود دارد. ولكن آن راه همين استعمال ظواهر ديني است و ممكن نيست ظاهر دين انسان را به باطنش هدايت نكند. و ممكن نيست چيزي غير از ظواهر وجود داشته باشد كه بهتر از آن انسان را به باطن برساند و شارع از آن غافل شده باشد و يا تساهل نموده و يا به كلي از آن صرف‌نظر كرده باشد چون خداوند مي‌فرمايد: ما قرآن را نازل كرديم تا بيانگر همه چيز باشد.[15]
صوفيه با افراط در رياضت كه ملازم تفريط در وضع زندگي است مي‌خواهند انسان را ذليل و خوار گردانند و حتي آن را به جايي برساند كه تن به گدايي و دريوزگي بدهد و از زمرة آدميان خارج گردند و به اصطلاح خودشان به مقام فنا برسد. اين افراط در رياضت با اينكه نه مورد قبول عقلانيت است و نه مورد قبول عقل و شرع بلكه مخالف با فطرت سليم انساني است و نه تنها نفس انساني را به كمال نمي‌رساند بلكه ممكن است انسان را خواسته ياناخواسته در حيوانيت غرق و مطيع صد در صد نفس امّاره گرداند.چون مسلم است كه اين گونه نفس‌كشي و رياضت با اعمال شاقه اصلاً مورد پسند عقل عملي نيست پس چيز ديگري بايد صوفي را بر اين اعمال تحريك كند و آن جز نفس اماره چيز ديگري نمي‌تواند باشد و لذاست كه بعضي سر از سحر و جادوگري در مي‌آورند و سرگرم اين قبيل امور مي‌شوند.
بنابراين وقتي رياضت متصوفه از چنين خصوصياتي برخوردار باشد نه تنها از طرف دين اسلام به آن توصيه نميشود بلكه شديداً از آن نهي خواهد كرد. به فرض اينكه به آن توصيه شود و مردم به سوي آن دعوت شود اولاً مورد قبول عقلا عالم قرار نمي‌گيرد و ثانياً بر فرض اينكه مورد قبول هم قرار گيرد و همه مردم رو به رياضت‌كشي بياورد. قطعاً جامعه بشري از حالت اعتدال و مطلوب خارج شده و به سوي نابودي و هرج و مرج اجتماعي، اقتصادي، اخلاقي و رواني سوق داده خواهد شد.
منابع جهت مطالعه بيشتر:
1 . تفسير الميزان، ج 6، از ص 162 الي 194، ذيل آيه 105 سوره مائده؛ و ج 5 از ص 254 الي 284 ذيل آيه 19 سوره مائده، تأليف علامه طباطبائي.
2 . اوصاف الاشراف، تأليف خواجه نصيرالدين طوسي.
3 . اشارات و شرح ارشارات، ج 3، نمط نهم و دهم، تأليف ابن سينا و شرح خواجه نصيرالدين طوسي.

[1] . المنجد، ص 287،‌انتشارات اسماعيليان.
[2] . فرهنگ علوم عقلي، ص 283، سيد جعفر سجادي، انتشارات انجمن اسلامي حكمت و فلسفه.
[3] . طباطبائي، سيد محمدحسين، تفسير الميزان، 6/181، 182، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، بي‌تا.
[4] . همان، 6/184 و 185.
[5] . سوره مائده، آيه 82.
[6] . سوره جمعه، آيه 2.
[7] . طباطبائي، سيد محمدحسين، تفسير الميزان، ج 6/166، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، بي‌تا.
[8] . همان، 6/ 173.
[9] . سوره شمس، آيات 8 ـ 10.
[10] . امام علي ـ عليه السّلام ـ ، نهج‌البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدي، (نامه به عثمان بن حنيف)، ص 317، پنجم، 1373 ش.
[11] . همان، ص 319.
[12] . كي‌منش، دكتر عباس، پرتو عرفان، 2/ 585، انتشارات محمدعلي علمي، اول 1366 ش.
[13] . طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسيرالميزان، 5/ 282، انتشارات جامعه مدرسين حوزه علميه قم، بي‌تا.
[14] . طباطبائي، سيد محمد حسين، تفسيرالميزان، 5/282، جامعه مدرسين حوزه علميه قم، بي‌تا.
[15] . سوره نحل، آيه 89.
نقل از سایت گناباد ۱۱۰  برای رفتن به سایت گنایاد به پیوند ها مراجعه کنید .

تلقی احادیث از تصوف چیست ؟

کلمه تصوف از صوف گرفته شده و صوف هم در كتب لغت به معناي پشم گوسفند آمده است. تصوف و مشتقات اين كلمه علاوه بر اينكه در ساير كتب وارد شده، در احاديث اسلامي هم به آن پرداخته شده است. اما رواياتي كه در اين زمينه نقل شده به دو دسته تقسيم مي‌شود. برخي از آنها در مذمت صوفيه وارد شده و برخي از آنها رواياتي است كه از مفهوم آنها براي مدح تصوف استفاده مي‌كنند. اينها رواياتي است كه بنابر قول محققين از مجعولات متصوفه است كه در ضمن نقل و تبيين اين احاديث دلائل مجعول بودن آنها را ذكر خواهيم كرد.
الف) احاديثي كه در مذمت تصوف وارد شده، اكثر آنها از نظر سند صحيح و از حيث دلالت آشكار مي‌باشند. نمونه‌اي از آنها را ذكر مي‌كنيم:
1 . در حديقة الشيعه از امام رضا ـ عليه السّلام ـ روايت شده كه فرمود: كسي كه در نزد وي از صوفيان سخن به ميان آيد و اين شخص آنها را با زبان و قلب انكار نكند از شيعيان ما نيست. اما اگر آنها را انكار كند ـ روش و مسلك آنها را باطل بداند ـ مانند كسي است كه در كنار پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ با كفّار به جهاد پرداخته است.[1]
2 . امام هادي ـ عليه السّلام ـ در مسجد النبي ـ صلي الله عليه و آله ـ نشسته بود كه گروهي از صوفيه وارد شدند امام ـ عليه السّلام ـ به اطرافيان خود فرمود به آنها توجه نكنيد... آن‌گاه اضافه كرده و فرمودند: همة صوفيان از مخالفين ما هستند و راه و مسلك آنها مغاير با راه و مسلك ما مي‌باشد و اينها نصارا و مجوس اين امت هستند.[2]
3 . يكي از شيعيان به امام صادق ـ عليه السّلام ـ عرض كرد در زمان ما قومي به وجود آمده كه آنها را صوفيه مي‌نامند، در رابطه با آنها چه مي‌فرمائيد؟ امام ـ عليه السّلام ـ در جواب فرمودند:‌آنها دشمنان ما هستند و كسي هم كه رغبتي به آنها داشته باشد از آنهاست و با آنها محشور خواهد شد.[3]
4 . از امام صادق ـ عليه السّلام ـ در رابطه با ابي‌هاشم صوفي كوفي سؤال شد، امام ـ عليه السّلام ـ فرمود: او جدّاً
عقيدة فاسدي دارد، او كسي است كه مذهب و مسلك تصوف را پايه‌گذاري كرده است.
[4]
5 . پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ در ضمن وصاياي خود به جناب ابوذر فرمود: در آينده قومي خواهد آمد كه در تابستان و زمستان لباس پشم مي‌پوشند و با اين كار خود را از ديگران برتر مي‌دانند. كه به اينها فرشتگان آسمانها و زمين لعنت مي‌فرستند.
با توجه به احاديثي كه ذكر گرديد و رواياتي كه با اين مضامين در كتب روائي ذكر شده است متصوفه مورد مذمت و نكوهش پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه ـ عليهم السّلام ـ قرار گرفته‌اند و هم چنانچه ذكر كرديم در بعضي از روايات متصوفه را نصارا و مجوس امت دانسته‌اند و در جايي ديگر آنها را دشمنان خود و همچنين بدعت‌گذار معرفي نموده‌اند و اما همان‌گونه كه قبلاً يادآور شديم:
ب) عده‌اي خواسته‌آند از مضمون و مفهوم برخي از روايات براي مدح تصوف استفاده كنند كه چند نمونه از آنها را ذكر مي‌كنيم و در پايان دلايل مجعول بودن و بي‌اساس بودن آنها را ذكر مي‌كنيم:
1 . پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود: حضرت عيسي بن مريم لباسهايي كه از پشم و از مو بود مي‌پوشيد.[5]
2 . ابن مسعود مي‌گويد:‌ پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ فرمود:‌روزي كه خداوند متعال با حضرت موسي ـ عليه السّلام ـ تكلم مي‌كرد،‌ جامه لباسي كه بر تن داشت از پشم بود.[6]
اما چنانچه قبلاً هم اشاره گرديد، بنابر نظر محققين اسلامي اين احاديث از مجعولات و ساخته‌هاي تصوف است. و بنا به دلايلي نمي‌توان آنها را پذيرفت زيرا اولاً: اين احاديثي كه از پيامبر در حق تصوف نقل مي‌‌كنند هيچ صراحت و ظهوري در مدح تصوف ندارد و سخنان صوفيه در صورتي صحيح است كه در زمان پيامبر هم از تصوف خبري بوده باشد و حال آنكه تصوف از زمان امام صادق ـ عليه السّلام ـ به بعد به وجود آمده است. و ثالثاً: در مقابل اين احاديث، احاديثي زيادي موجود است كه بر عليه روش و مسلك تصوف است. يكي از رفتارهاي ظاهري اينها پوشيدن لباسهاي پشمي است و با تكيه به احاديث نبوي رفتار خويش را توجيه مي‌كنند. در حالي كه احاديثي از ائمه ـ عليهم السّلام ـ وارد شده كه از پوشيدن لباسهاي پشمي در غير حالت ضرور نهي كرده‌اند مانند:
1 . علي ـ عليه السّلام ـ فرمود: لباسهاي كه از پنبه تهيه شده بپوشيد كه اين سنت پيامبر ـ صلي الله عليه و آله ـ و روش ما مي‌باشد. اما لباسهاي كه از پشم و مو تهيه شده در غيرحالت ضروري استفاده نكنيد.[7]
2 . امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمودند: لباسهايي كه از پشم و مو تهيه شده استفاده نكنيد مگر اينكه ضرورت ايجاب كند.
با توجه به دلائل مذكور، جعلي بودن احاديثي كه در مدح تصوف وضع شده است روشن خواهد شد. حاصل سخن اين كه تلقي احاديث اسلامي از تصوف يك تلقي مذمت‌گرايانه است و هيچ نگاه مدحي در احاديث اسلامي براي تصوف ديده نمي‌شود.
منابعي براي مطالعه بيشتر:
1 . هاشمي خوئي، حبيب الله، شرح نهج‌البلاغه، ج 14، ص 16-17-3، نا مكتبة الاسلاميه، م تهران.
2 . همائي، جلال‌الدين، تصوف در اسلام، نا هاء، چ 3، بي‌تا.
3 . كليني، ثقة الاسلام، ج 6، نا دارالكتب اسلاميه، بي‌تا.
4 . حرعاملي، محمدبن الحسن، وسائل‌الشيعه، ج 9.
5 . مجلسي، محمدتقي، بحارالانوار، ج 48-47.
6 . نوري، المحدث، المستدرك الوسائل، ج 11.
7 . علي بن يونس، الصراط المستقيم، ج 1.
8 . معلوف، لوئيس، المنجد، الصوف.
9 . الاربيلي، علي بن يونس، كشف الغمه.
10 . ابن ابي الحديد، ج 11، نا دارالجميل، بيروت، تاريخ چاپ 1407 هـ ،‌ چ 1.
امام هادي ـ عليه السّلام ـ در زيارت جامعه كبيره مي‌فرمايند:
هر كس از طريق اهل‌بيت برگشت، از دين خدا خارج شده و هر كس ملازم امر آنها بود به اهل بيت محلق مي‌شود.
ر.ك مفاتيح الجنان، شيخ عباس قمي، مترجم‌مرحوم الهي قمشه‌اي، انتشارات مسجد مقدس جمكران

[1] . هاشمي خوئي، حبيب الله، ص 16، ج 14، ن مكتبة الاسلاميه، تهران.
[2] . هاشمي خوئي، حبيب الله، ص 16، ج 14، شرح نهج البلاغه، چ 4، ن مكتبة الاسلاميه،‌ تهران.
[3] . همان مصدر، ص 16.
[4] . همان، ص 7.
[5] . هاشمي‌ خوئي، حبيب الله، ج 14، ص 3، چ 4، ن المكتبة الاسلاميه، تهران.
[6] . همان مصدر، ص 5.
[7] . اصول كافي، كليني، ثقة الاسلام، ج 6، ص 451.

چرا بزرگان اصحاب ائمه گرایشی به تصوف نداشته اند و آن را مردود دانسته اند ؟


چرا بزرگان اصحاب ائمه گرايشي به تصوف نداشتند؟

پاسخ :

در برابر تصوف موضع‌گيري‌هاي متفاوتي انجام شده است. موضع‌گيري بي‌طرفانه در برابر آنها اين است كه در تصوف بدعت‌ها و انحرافات زيادي پيدا شده كه با قرآن و سنت ناسازگار است. ولي آنها در اين‌باره سوءنيتي نداشته‌اند.[1] در اين مقاله به بررسي و نقد پاره‌اي از عقايد و اعمال متصوفه كه حساسيت مسلمان‌ها را در برابر خود برانگيخته‌اند، مي‌پردازيم. تا علت و سبب دوري و عدم گرايش اصحاب اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ بهتر و بيشتر روشن شود. روشن است كه در اينجا روي سخن ما با عارف نيست. عارف و حكيم راستين به حقايق دين از طريق برهان و يقين دست يافته و با زهد حقيقي، به تزكية نفس رسيده است.
شطحيات:
شطح، سخن ظاهراً غريب و نامأنوس و احياناً خلاف شرع است كه بر زبان صوفي در حال هستي و جذبه جاري مي‌شود.[2]
يكي از مهمترين عوامل مخالفت فقهاء و علماي اسلامي با صوفيه، همين شطحيات بوده است.[3] ملاصدرا در كتاب «كسر اضام الجاهلية»‌ بخش مهمي را به بررسي و نقد شطحيات اختصاص داده است. وي شطح را دوگونه از صوفيه دانسته است. يكي از ادعاهاي بلند پروازانه دربارة عشق و وصال به خدا، به طوري كه آنها را از پرداختن به اعمال ظاهري بي‌نياز كند. و دوّم سخنان بي‌معني، با ظاهري فريبنده كه ذهن انسان را گيج كند. و يا برگرداندن الفاظ شرعي از مفاهيم اصلي به امور باطني مي‌باشد. و هر دو قسم شرعاً و عقلاً حرام است.[4]
بي‌اعتنايي به تكاليف شرعي
برخي از صوفيه تكاليف شرعي از قبيل نماز و روزه و حج را از خود ساقط نموده‌اند. به اين ادعا كه در مقام قرب الهي به مرتبه‌اي رسيده‌اند كه نيازي به انجام تكاليف نيست.[5] آنها مراسم دقيق نماز را مانعي ميان انسان و تعالي روح مي‌دانند.[6] اين بي‌اعتنايي نسبت به احكام شرع تا آنجا پيش رفته كه برخي از بندگان صوفيه از قبيل قشيري و هجويري، اين دستة لاابالي را سرزنش كرده‌اند.[7] بي‌توجهي نسبت به تكاليف الهي، با روح دين اسلام منافات دارد.
در اسلام توجه خاصي نسبت به اعمال شده تا آنجا كه در كنار ايمان به خداوند قرار داده شده است. سنت پيامبر و ائمه نيز تأكيد خاص بر انجام اعمال و عدم ترك آن در هيچ حالي از احوالات بوده است. تكاليف الهي علاوه بر جنبة اطاعت محض از مقام مولايي خداوند،‌نقش سازنده‌اي در تكوين شخصيت اخلاقي انسان دارد. نكتة حائز اهميت در اين باره، انجام اعمال با توجه و قصد الهي است. عمل با توجه و حضور قلب، انسان را به سوي قرب خداوند مي‌كشاند. و عمل ظاهري صرفاً تكليف را از انسان بر مي‌دارد.
مستحسنات[8] و اختصاصات صوفيه
صوفيه با توجه به مسائلي كه مخصوص خود بود، از ساير مسلمان‌ها جدا شده هيچيك از اين مستحسنات به عنوان «سنت» در اسلام معرفي نشده است. اين مستحسنات عبارتند از:
الف. خانقاه
صوفيه براي انجام اعمال و مراسم رحله خود از مكان‌هايي به نام خانقاه استفاده مي‌كند. نوشته‌اند كه اولين خانقاه توسط ابوهاشم كوني در اواخر قرن دوم در ‌ از سرزمين فلسطين ساخته شده[9] در واقع خانقاه در برابر رمسجد كه در اسلام به عنوان محل عبادت عمومي معرفي شده و آباداني آن از نشانه‌هاي ايمان است،[10] ساخته شده است. حضور در مسجد ازناحيه مسلمانان، نه تنها حضور فيزيكي در يك مكان خاص، بلكه رمز و خدمت در جهت عقيده و عمل است. و چنگ زدن به ريسمان الهي و ايجاد صفِ واحد در برابر مشركين مي‌باشد. به همين دليل وجود خانقاه، فاقد وجه عقلي و شرعي است.
ب. خرقه
خرقه از بزرگترين شعارهاي صوفيه دانسته شده است. خرقه عبارت از لباسي پشمي كهنه‌اي است كه بر اثر فرسودگي و پاره شدن، وصله‌هاي زيادي بر آن زده شده است. صوفيان از آنجا كه جامة نو را سبب پيدايش تكبر مي‌دانند از خرقه استفاده مي‌كنند.[11]
خداوند در قرآن تحريم زينت‌هاي الهي و روزي‌هاي پاكيزه را نادرست مي‌داند.[12] و امام رضا ـ عليه‌السلام ـ در پاسخ اعتراض صوفيه كه چرا لباس فاخر مي‌پوشد، زندگي يوسف پيامبر را شاهد آورده و در پايان به همان آيه از قرآن استدلال كرده است.[13]
ج. پير يا شيخ و مرشد
پير و شيخ در نزد صوفيه كسي است كه سرپرستي سالك را در مراحل تزكيه نفس بر عهده دارد. دربارة مقام پير كه صوفيه براي برخي قائلند، اگر اين اشخاص قبل از آنكه به چنين مقامي نائل شوند، از حيث علم و عمل كارآزموده باشند، طبيعي است كه هم خود به سر منزل مقصود رسيده‌اند و هم مي‌توانند نقش رهبري در وصول ديگران به هدف ايفا نمايند. ولي متأسفانه بسياري از آنها چنين نيستند. و افراد ظاهربين چون كسي را ببينند كه به خلوت نشسته و شطحيات مي‌گويد و به قيافه و لباس متصوفه در آمده، وي را داراي كرامت و شايسته رهبري مي‌دانند.[14]
د. سماع
صوفيان آواز خواندن يك نفر و شنيدن ديگران، يا سرود خواندن با ساز يا بدون ساز، با رقص و وجد يا بدون رقص و وجد را سماع نامند.
سماع از جنبه‌هاي مختلف قابل بحث است. تنها يك جنبة بحث دربارة آن، از نقطه نظر حاضران، در مجلس سماع است. از آنجا كه سماع درون افراد را به هيجان در آورده، و حاضران در مجلس از جنبة درون و اخلاق مختلفند. طبيعي است كه سماع درون مريض و شهوتي را به ظهور و بروز مي‌رساند. پس نمي‌توان سماع را بطور كلي محبت الهي وعبادت ديني دانست.[15]
هـ خلوت و چلّه‌نشيني
خلوت و عبادت و مجاهدت در چهل روز،‌ يكي ديگر از مستحسنات صوفيه است.
دربارة خلوت‌نشيني نيز اين نكته وجود دارد كه اگر بعد از علم به مباني اسلام و آمادگي براي تزكيه نفس باشد، مقصود از آن كه جوشيدن سرچشمه‌هاي حكمت از دل به زبان است، حاصل خواهد شد، ولي خلوت‌نشيني با دل بي‌حكمت و درون سياه، جز فرو رفتن در ظلمات و هم خيالات شيطاني چه نتيجه ديگري مي‌تواند داشته باشد؟!
و. ذكر
از مستحسنات صوفيه ذكر است كه بر دو نوع خفي و جلّي مي‌باشد. صوفي در گوشه‌اي خلوت با آداب خاص مي‌نشيند و آنقدر نام خدا را بر زبان مي‌آورد كه لب و زبانش از حركت باز ايستاده و تنها دلِ او كه متذكر خدا مي‌باشد.[16]
در قرآن و حديث به ذكر و ياد خدا اهميت فراوان داده شده است. منتهي نبايد پنداشت كه بدون درك مفاهيم عميق ذكرهايي كه انسان بر زبان جاري مي‌كند، مي‌توان به مقام قرب نائل آمد ذكر بدون معرفت‌، در سطح باقي مانده و به عمق روح و جان كه نتيجه‌اش قرب الهي است نفوذ نمي‌كند.
ز. سعه يا علم سعت
پس از مدتي سير و سلوك، بهره‌مندي از لذايذ مادي براي صوفي جايز مي‌شود كه به آن سعه گويند. درباره سعه بايد بگوئيم كه آن در واقع جواز پس از حرمت مباحات است كه قرآن از آن نهي كرده است.
ح. سير و سفر
سياحت و سفر نيز از جمله مستحسنات است. و دليل آن را دستور قرآن دربارة سير و سفر و مشاهدة آيات الهي در آفاق و مصالح و منافع ديگر دانسته‌اند.
سياحت و سفر اگر مبتني بر زمينة علم و آگاهي و بهره‌مندي از محضر علماي اسلام كه در اقصي نقاط پراكنده‌اند، باشد انسان را به سرمنزل مقصود مي‌رساند. ولي سفر انسان ناآگاه كه خود را بي‌نياز از كسب علم مي‌داند، در همان سطح برخورداري از تجربيات عادي روزانه، باقي مي‌ماند. از آن گذشته، سير و سفر دائمي مخل نظم عادي زندگي و برخورداري از معيشت مناسب و ضايع شدن حقوق خانواده مي‌گردد.
نتيجه:
با توجه به مطالب ذكر شده و نقدهايي كه براي صوفيه ذكر شد مي‌توان نتيجه گرفت كه اين سبك و شيوه نمي‌تواند راهگشاي مشتاقان حق و راستي باشد و اصحاب و ياران ائمه ـ عليهم‌السلام ـ كه پويش‌گران حق و حقيقت بودند با وجود مكتب اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ نيازي به سبك و سيره ابداعي و اختراعي متصوفه نداشتند زيرا مكتب اهل‌بيت ـ عليهم‌السلام ـ همه محسناتي را كه صوفيان وعده‌اش را مي‌دهند واقعاً دارا است و در ضمن از انتقادهايي كه بر شيوه صوفيان وارد است مبرّا و منزه است بنابراين اصحاب ائمه نيازي به گرايش به صوفيه نداشتند و علاوه اين‌كه ائمه معصومين ـ عليهم‌السلام ـ به شدت با صوفيه به مخالفت پرداخته و به تكذيب اعمال آنان اقدام كرده‌اند كه در كتاب حديقة الشيعه مقدس اردبيلي و فضائح الصوفيه به اكثر آنها و احاديث مربوط به ذمّ صوفيه اشاره شده است.
منابعي براي مطالعه بيشتر:
1. عرفان و عارف‌نمايان، ترجمه كتاب كسر اصنام الجاهليه، ملاصدرا، ترجمه محسن بيدارفر، الزهرا، دوم، 1366.
2. ارزش ميراث صوفيه، دكتر عبدالحسين زرين‌كوب، اميركبير، ص62.
3. تاريخ تصوف در اسلام، دكرت قاسم غني، كتابفروشي ابن سينا، دوم، 1320.
پيامبر اكرم(ص):
دو كس پشت مرا شكستند: عالم بي‌باك و بدتر از او نادان مقدس مآب.

[1] . ر.ك. مجموعه آثار، شهيد مرتضي مطهري، ج 14، ص 551ـ553، انتشارات صدرا، چاپ 1375.
[2] . ر.ك. عرفان نظري، دكتر سيد يحيي يثربي، ص 514، مركز انتشارات دفتر تبليغات، 1372.
[3] . ر.ك. في نقد الصوفيه، الدكتور محمد ابوسعده، ص 8، كلية الاداب، جامعة حلوان، قاهره، 1418 هـ .
[4] . ر.ك. عرفان و عارف‌نمايان، ترجمه كتاب «كسر اصنام الجاهلية»، ملاصدرا، ترجمه محسن بيدارفر، ص 57-60، الزهراء، دوم، 1366.
[5] . ر.ك. نقدالصوفيه، همان ص 9-10.
[6] . ر.ك. تاريخ تمدن، ويل دورانت، ج 4، ص 329-330، سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي، سوم، 71.
[7] . تاريخ تصوف در اسلام،‌دكتر ابوالقاسم غني، ص 57، كتابفروشي ابن سينا، دوم، 1330.
[8] . عزالدين محمود كاشاني در تعريف مستحسنات گفته است: در مراد از استحسان، استحباب امري و اختيار رسمي است كه متصوفه آن را به اجتهاد خود وضع كرده‌اند. از جهت صلاح حال طلبان بي‌آنكه دليلي واضح و برهاني رايج، از سنت بر آن شاهد بود. مصباح الهدايه و مفتاح الكرامه، باب پنجم، فصل اول، به نقل از كتاب عرفان نظري، دكتر سيد يحيي يثربي، ص 45.
[9] . ر.ك. تاريخ تصوف در اسلام، دكتر قاسم غني، ص 19.
[10] . ر.ك. سوره توبه، 18.
[11] . ر.ك. مناقب الصوفيه، قطب‌الدين مرزوي، ص 55، انتشارات مولي، 1362.
[12] . ر.ك. سوره اعراف، 32.
[13] . ر.ك. سفينة البحار، شيخ عباس قمي، ج 5، ص 195-196، دارالاسوة للطباعة و النشر، 1414 هـ.
[14] . ر.ك. عرفان و عارف‌نمايان، ترجمه كتاب كسر اصنام الجاهليه، ص 30.
[15] . ر.ك. عرفان و عارف‌نمايان، ترجمه كسر اصنام الجاهليه، ص 57.
[16] . ر.ك. عرفان نظري، دكتر سيد يحيي يثربي،ص 58.
به نقل از سایت گناباد ۱۱۰

صوفی با عارف و زاهد چه فرقی دارد و آیا در اصطلاح عامی این اصطلاحات یکی است ؟

پرسش :

صوفي با عارف و زاهد و درويش چه فرقي دارد كه نام خود را صوفي نهاده است؟

پاسخ :

براي روشن شدن اين كه آيا فرقي ميان صوفي، عارف، زاهد و درويش هست يا نه؟ و اگر هست، چيست؟ ابتدا بايد معناي لغوي و اصطلاحي هر يك از اين كلمات بيان شود، كه به ترتيب به هر كدام پرداخته مي‌شود:
صوفي
واژة ‌صوفي عربي است و به معناي پيرو طريقة تصوف و پشمينه پوش است.[1] دربارة پيدايش كلمه صوفي و علت نامگذاري صوفيان بدين نام نظرهاي مختلفي وجود دارد. گروهي گفته‌اند منسوب به اهل صفه است كه جماعتي از فقراي مسلمانان صدر اسلام بودند و در صفه مسجد پيغمبر سكونت داشتند و از صدقات روزي مي‌خوردند، ليكن اين وجه تسميه درست نيست. زيرا نسبت صفّه، صفي است نه صوفي.[2]
و برخي آن را برگرفته از صوف به معناي پشم دانسته‌اند كه چون صوفيان اوليه لباسهاي پشمينه بر تن مي‌كرده‌اند اين نام بر آنان اطلاق شده. بعضي ديگر آن را برگرفته از صفا، عده‌اي برگرفته از صاف و اندكي برگرفته از سوف يوناني معرب شده دانسته‌اند و هر كدام وجه تسميه‌اي را ذكر كرده‌اند.[3]
از نظر اصطلاحي هم براي صوفي تعاريف متعدد و گوناگوني ذكر شده است يعني هر صاحب طريقتي آن را به حسب ذوق و حال خويش به گونه‌اي تعريف كرده است، چنان كه گفته‌اند ابومنصور عبدالقادر متوفاي 429 هـ به حسب حروف ابجد با توجه به تأليفات بزرگان صوفيه در حدود هزار تعريف دربارة تصوف و صوفيه و نظرية آنان جمع آوري كرده است.[4] با اين اوصاف به نظر مي‌رسد يك تعريف جامع كه حاوي طريقه‌ها و روش صوفيه بوده و مورد قبول همگان نيز قرار گرفته باشد يافت نمي‌شود.[5] در اين نوشته از باب نمونه دو تعريف از تعريف‌هاي ارايه شده براي صوفي را ذكر مي‌كنيم.
برخي قائلند صوفي بر انساني اطلاق مي‌شود كه از خوشي‌هاي زندگي كناره گرفته و با قلبي خاشع و زباني ذاكر و ادبي كامل رو به محراب عبادت آورده و با بيداري شب و روزة روز در پي تحصيل خشنودي خداوند است...[6] و نيز گفته‌اند:
تصوف طريقه‌اي است كه در آن دل از ناپاكي‌ها تصفيه مي‌‌شود و از اخلاق طبيعي دور شده و صفات بشري در آن از ميان برداشته و از خواهش‌هاي نفساني اجتناب ورزيده و به صفات روحاني نزديك شده و به علوم حقيقي و باطني دست مي‌يابد.[7]
عارف
عارف از حيث لغت به معناي دانا و شناسنده است.[8] و در اصطلاح عارف به كسي مي‌گويند كه در شناخت سرچشمة هستي و حقايق آن، استدلال‌هاي عقلي را كافي نمي‌داند و علاوه بر استدلالهاي عقلي رياضت‌هاي نفساني را هم لازم مي‌داند تا به واسطة اين رياضتها دل به روي حقايق گشوده شود و حقايق را بالعيان مشاهده كند. هم چنين به كسي كه بر اثر رياضت‌هاي نفساني قادر بر انجام امور خارق العاده است عارف گويند. گفتني است كه با توجه به اين دو تعريف عارف هم به عالم به حقايق به صورت تفصيلي اطلاق مي‌شود و هم به قادر بر تصرف در وجود و هم كسي كه هر دو جنبه را با هم دارد، زيرا عارف گاهي فقط عالم به حقايق به صورت تفصيلي است و گاهي فقط قادر بر تصرف در وجود و گاه كسي كه هر دو جنبه را با هم دارد.[9]
زاهد
زاهد در لغت يعني آن كه چيزي را ترك گويد و از آن اعراض كند، [10] و اگر كسي نسبت به دنيا و مظاهر آن از پست و مقام گرفته تا مال و متاع آن بي‌ميلي نشان دهد، در اصطلاح، ‌زاهد خوانده مي‌شود. البته به اين شرط كه قدرت ونيرو داشته باشد كه از تجملات و ثروت‌ها و موقعيت‌هاي دنيا به نفع شخصي خود استفاده ببرد ولي در عين حال پرهيز كند. [11]
درويش
درويش واژه‌اي فارسي و به معناي گدا و تهي‌دست است، هم چنين به معناي خواهنده از درها، گدايي كه با آوازي خوش گاهِ پرسه زدن، شعر خواند. درويش در اصل درويز بوده به معناي آويزندة از در؛ چون گدا به وقت سؤال از درها مي‌آويزد يعني درها را مي‌گيرد. [12]
اما اصطلاحاً به جهت اين كه در جامعة مسلمين، پيشاهنگان تصوف و زاهدان نخستين فقر و ناداري را لازمة زهد و پرهيز از دنياپرستي مي‌‌دانسته‌اند، درويش به معني سالك و صوفي به كار رفته است و در زبان فارسي واژة درويش به جاي صوفي به كار مي‌رود.
گفتني است در اذهان عامه مردم ايران نام درويش، تداعي قلندراني دوره گرد است كه كشكول به دست و تبرزين بر دوش در كوچه و بازار اشعاري را در منقبت علي ـ عليه السّلام ـ و اهل بيت ـ عليهم السلام ـ مي‌خوانند و هر كس به دل خواه خود چيزي به آنها مي‌بخشيد.[13]
با توجه به تعاريف ارائه شده و با بررسي كتب مربوط به مباحث تصوف و صوفيان روشن مي شود كه به صوفي، بدين جهت كه صوفيان نخستين داعية كناره‌گيري از دنيا و مظاهر آن را داشته‌اند، زاهد گفته مي‌شد. از طرفي چون به ساده زيستي و ناداري عمر مي‌گذراندند بر ايشان درويش هم اطلاق مي‌‌شده. از جهت ديگر چون به تصفيه درون و پاكي دل و روح از رذايل اهميت مي‌دادند، عارف هم خوانده مي‌شدند. روي اين حساب به نظر مي‌‌رسد اين چهار كلمه هر كدام به جهتي به كساني كه خود را صوفي مي‌خوانند اطلاق مي‌شود. اما جهت اين كه اينان نام خود را صوفي نهاده‌اند اين است كه به هر كس كه از دنيا كناره گيرد و به خاطر به دست آوردن لذت‌هاي جاودان بهشت از لذات دنيا بگذرد، زاهد گويند چه جزو طريقه ‌اي باشد يا نه، و آن قلندري را كه در كوچه و بازار تبرزين بر دوش مدح و ثناي علي ـ عليه السّلام ـ گويد و از مردم چيزي بطلبد درويش خوانند چه عضو خانقاهي باشد يا نه، و عالم مجاهده‌گري را كه دل در تصفيه درون دارد و با رياضت‌‌هاي نفساني كشف و شهود را در انتظار است عارف نامند چه بر گرد خويش گروهي را به عنوان مريد ببيند يا نه، اما صوفي آن است كه دل بر طريقه‌اي بسته و به همراه ايشان زماني خاص بر خانقاهي معين گرد مي‌آيد و از آن ميان يكي قطب جمع خطاب مي‌شود و سايرين مريداني بر گرد او حلقه‌نشين‌اند.
نتيجه اين كه عضو طريقه‌اي خاص بودن و خانقاهي معين داشتن و دل بر قطبي مشخص دادن اموري است كه باعث شده نام صوفي از ميان بقية اسم‌ها، بر اينان نهاده شود و ايشان را اين نام خوش‌تر از ديگر اسمها باشد.
منابع براي مطالعه بيشتر:
1. موضع تشيع در برابر تصوف، داود الهامي
2. ماهو التصوف، شيخ امين شيخ علاء‌الدين نقشبندي.
3. لغتنامة دهخدا، علي اكبر دهخدا، مقالة مفصل ذيل صوفيه.
امام صادق ـ عليه السّلام ـ فرمودند:
علامت دروغگو اين است كه از آسمان و زمين و مشرق و مغرب بر تو خبر دهد اما هنگامي كه ازاو از حرام و حلال الهي بپرسي، چيزي نداند.[14]

[1] . دهخدا، علي اكبر، لغتنامة دهخدا، حرف صاد، و ابراهيم مصطفي و ديگران، المعجم الوسيط‌، كلمة صاف.
[2] . دهخدا، علي اكبر، لغتنامة دهخدا، ذيل كلمة صوفيه.
[3] . همان، حرف صاد.
[4] . الهامي، داود، موضع تشيع در برابر تصوف، ص 26، مكتب اسلام، 1378، اول.
[5] . همان، ص 25.
[6] . نقشبندي، شيخ امين، ‌ما هو التصوف، ترجمه محمد شريف احمد، ص 28.
[7] . دايرة المعارف تشيع، ج 4، ص 411، ذيل تصوف، 1373، اول.
[8] . دهخدا، علي اكبر، لغتنامة دهخدا، كلمة عارف.
[9] . حسن زاده آملي، حسن، هزار و يك نكته، ص 84، نكته 74، رجاء، 1377، چهارم.
[10] . دهخدا، علي اكبر، لغتنامة دهخدا، كلمة زاهد.
[11] . طاهري،‌حبيب الله، اخلاق اسلامي، ص 298، جامعه مدرسين، قم، 1373، چهارم.
[12] . دهخدا، علي اكبر، لغتنامة دهخدا، كلمة درويش.
[13] . دايرة المعارف تشيع، ج 7، ص 489، ذيل درويش، 1378.
[14] . كليني، محمد بن يعقوب،‌اصول كافي، ج 2، ص 326، دار التعارف للمطبوعات، 1411، اول.
به نقل از سایت گناباد ۱۱۰

تصوف به چه معناست ؟

پرسش :

آيا كلمة تصوّف واژه اي اسلامي است يا بعداً وارد فرهنگ اسلامي شده است؟

پاسخ :

در حدود اوائل قرن دوم هجري دستهايي در ميان مسلمين به وجود آمدند كه خود را صوفي ميناميدند. در علت نامگذاري اين دسته به "صوفي" آراء و عقايد گوناگوني ذكر شده است. لغويّون، فرهنگ نويسان و محققان اسلامي هر كدام ادعايي داشته و اين كلمه را مشتق از ريشهاي دانسته اند.
1. ابن خلدون و برخي ديگر گفته اند: صوفي مشتق از صوف است چون صوفيان اغلب لباسهاي پشمينه ميپوشيدند و در پوشيدن جامه هاي فاخر با مردم مخالفت داشته و به پشمينهپوشي ميگراييدند.[1]
2. برخي گفته اند كه تصوف منسوب به اهل صُفّه است آنان جماعتي از فقرا بدون مال و خانواده مسلمين صدر اسلام بوده اند كه در صُفّه مسجد رسول الله منزل داشتند، و با صدقه زندگي ميكرده اند تا آن كه بعد از فتوحات اسلام بينياز شدند.
دكتر غني در تاريخ تصوّف اين مطلب را رد نموده و ميگويد: اما نسبت صوفي به "اهل صفّه" غلط است زيرا اگر منتسب به اهل صفّه بودند ميبايست "صفي" ناميده ميشدند.[2]
3. برخي معتقدند كه: كلمه صوفي عربي الاصل نميباشد. زيرا تا قرن دوم هجري از صوفي اسمي نبوده و پس از ورود ملل مختلف در اسلام، فرق گوناگون و خصوصاً صوفيه در اسلام پديدار شدند. و گمان ميرود كه اين كلمه يوناني الاصل است و از "سوفيا" به معني دانش و حكمت گرفته شده باشد. همان طور كه فيلسوف نيز از سوفيا و فيلوس به معني دوستدار حكمت تركيب يافته است.[3]
4. بعضي هم گفته اند كه صوفي منتسب به "صوفة القفاء" يعني موهايي است كه در قسمت آخر پشت سر روئيده ميشود و چون صوفي از خلق منقطع و به حق متوجه است به اين اسم ناميده شده است.[4]
اين بود قسمتي از اقوال و نظراتي كه دربارة كلمه صوفي گفته شده است و اما به احتمال قوي واژة "صوفي از كلمة "صوف" گرفته شده و از لغات مستحدثه به معني "پشمينه پوشي" به عنوان نمادي از زندگي سخت و دور از تنپروري ميباشد.
لفظ صوفي از هر لغتي كه مشتق شده باشد، خواه عربي باشد و يا غيرعربي، قدر مسلم اين است كه اين كلمه در روزگار پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ معروف نبوده، چنان كه نه در قرآن و نه در كلمات رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ و ائمه معصومين ـ عليهم السلام ـ تا زمان امام صادق ـ عليه السلام ـ نشاني از آن يافت نميشود. جز در روايتي كه پيامبر اسلام ـ صلي الله عليه و آله ـ به منظور خبر از حوادث آينده، پديد آمدن چنين فرقهاي را پيشگويي كرده است و آن اين است كه رسول اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ در اثناي سفارشهايي كه نمود، به اباذر غفاري فرمود: در آخر الزّمان جماعتي خواهند بود كه پشم پوشند در تابستان و زمستان وگمان كنند كه ايشان را به سبب اين پشم پوشيدن فضل و زيادتي بر ديگران است اين گروه را ملائكه آسمان و زمين لعنت ميكند."[5]
از اين روايت سه مطلب استفاده ميشود:
اول اين كه گروه صوفيه نه تنها مورد تأييد اسلام نميباشد، بلكه سزاوار لعن و نفرين فرشتگان آسمان و زميناند. دوم اين كه اين گروه در زمان رسول خدا ـ صلي الله عليه و آله ـ وجود نداشته است زيرا اگر ميبود، پيامبر اكرم ـ صلي الله عليه و آله ـ نميفرمود كه در آخر الزمان صوفيه ظهور خواهد نمود، سومين مطلبي كه به دست ميآيد علت نامگذاري اين فرقه ميباشد. آنها به اين سبب كلمه صوفيه را بر خود نهاده اند تا يكنوع زيادتي و فضل بر ديگران پيدا نمايند.
براي مطالعه بيشتر به كتاب ذيل مراجعه گردد:
1. فضايح الصوفيه، محمد جعفر آل آقا.
2. خيراتيه در ابطال طريقة صوفيه، آقا محمد بن علي بن علامه وحيد بهبهاني.
3. جستجو در تصوف ايران، عبدالحسين زرين كوب.
4. سيدعرفان در اسلام، دكتر زين الدين كيائي نژاد.
امام رضا ـ عليه السلام ـ فرمود:
كسي كه در پيش او از صوفيّه سخن گفته شود و با زبان و يا دل انكار نكند، از ما نيست، و كسي كه انكار كند گويا همراه رسول خدا با كفار جهاد كرده است.
[6]

[1] . ابن خلدون، عبدالرحمن، مقدمه، ص 450، بيروت، المكتبة العصريّة، اول، 1415.
[2] . دكتر غني، قاسم، تاريخ تصوف، ص 38، تهران، انتشارات زوار، دوم، 1340 هـ .
[3] . توحيدي پور، مقدمه نفحات الانس، ص 15، كتابفروشي محمودي، بيتا، بيجا.
[4] . مشكور، جواد، فرهنگ فرق اسلامي، ص 304، مشهد، آستان قدس رضوي، 1368 هـ .
[5] . مجلسي، محمد باقر، بحار الانوار، ج 77، ص 93، تهران، المكتبه الاسلاميه، دوم، بي تا.
[6] . نوري، ميرزا حسين، مستدرك الوسائل، ج 12، ص 323، قم، مؤسسه آل البيت، 1408.
به نقل از سایت گناباد ۱۱۰

مقدمه ای بر چگونگی قدرت یافتن تصوف

حمايت سياسي فرمانروايان و موقوفات و كمك هاي مالي صاحبان قدرت و ثروت، تصوّف را به صورت قطب هاي قدرت و ثروت درآورد تا آن جا كه برخي از سران صوفي نظير شيخ شهاب الدين سهروردي شيخ المشايخ صوفّيه به عنوان واسطه و سفير از سوي خليفة وقت به دربار پادشاهان سلجوقي آمد و شد داشتند و پادشاهان به دليل ميدان دادن به صوفيان و جلب حمايت آنان، خود نيز خرقه مي پوشيدند و در اين طوفان صوفي گري تنها حوزه تشيع از رخنه تصوّف، در امان مانده بوده.

علماي شيعه در جهت حراست و حفاظت از حوزه تشيع و مكتب اهل بيت در برابر تصوّف، تلاش هاي خستگي ناپذيري انجام داده اند و با وجود تبليغات گسترده صوفيان، شيعيان تا قرن هفتم در اين وادي پر ماجرا وارد نشده بودند و در جايي نيز چنين گرايشي ديده نشده است. تا آن جا كه علاّمه حلّي((ره)) در كتاب ((نهج الحق)) موضوع حلول و اتّحاد و جذبة صوفيّه را از مذهب اهل سنّت شمرده و سيد حيدر آملي از عرفان قرن هشتم در آغاز قرن كتاب ((جامع الاسرار))، تصوّف را تا قرن هفتم، نشانه تسنّن دانسته است.

خرقه پوشي كه امروزه به شعار صوفيان تبديل و ميان آن ها رايج است در جمع هندوها، علامت فقر اختياري و انزواگري و رياضت كشي بوده كه به ارث صوفيان رسيده و پشمينه پوشي را به عنوان شعارشان از رهبانيّت گرفته اند و الفاظي چون قطب و پير و مرشد و امثال آن از اصطلاحات ساختگي صوفيّه است. صوفيان در ستايش و بزرگ جلوه دادن سران خود بيش از حد زياده روي مي كنند و با گستاخي و جسارت خاصي اوصافي فراتر از تصور، براي آنان مي تراشد. آن ها پيرو مرشد  وقطب خود را خداي مجسم مي بينند و هر گاه جمله ((ايّاك نعبد و ايّاك نستعين))را بر زبان مي آورند، قطب و مرشد خود را در نظر مي آورند و از او چنان به عظمت ياد مي كنند كه مريد و سالك بايد خود را نظير مرده اي كه تسليم غسّال مي شود، تسليم وي نمايد و دستور مرشد را هر چند گناه و معصيت باشد بي چون و چرا وبا كمال رضا و رغبت انجام داده و حق هيچگونه اعتراضي نداشته باشد.

بنا به عقيده بسياري از صوفيّه، سالك پس از گذراندن منازل و مقامات و از بين بردن تشخّص و تعيّن فردي، در نام ها و صفات الهي فاني و مستغرق ميگرددتا انجا كه در حق، فاني مي شود، سپس خدا در او تجلّي مي كند به گونه اي كه از خود فاني گشته و ديگر او، او نيست بلكه ((نعوذ بالله))يكپارچه خداست.

در پاسخ به اين ياوه گويي ها انديشمندان بزرگ و برجسته جهان تشيّع نظير شيخ مفيد، شيخ طوسي، علاّمه حلّي، مقدّس اردبيلي، شيخ بهايي محقق صاحب قوانين، مجلسي، محدث قمي و ديگر اوتاد و بزرگان ((اعلي الله مقامهم)) دست به تأليف كتب ارزنده اي زده اند. از جمله چهره هاي بارز و درخشاني كه در اين زمينه داد سخن داده علاّمه بزرگ محمد بن حسن حرّ عاملي قدس سره از مفاخر تشيّع و صاحب كتاب گران سنگ ((وسائل الشيعه)) است. وي در كتاب ((رسالة الاثني عشريه في الرد علي الصوفيّه)) بر آموزه هاي واهي اين مرام و مسلك ساختگي خط بطلان كشيده و با براهين دندان شكن عقلي و نقلي آن را از پايه و اساس مردود دانسته است كه شما خوانندگان گرامي را دراين خصوص به داوري مي طلبيم. با عنايت به نياز جامعه اسلامي و لزوم شناخت مسلك هاي جداي از خط اهل بيت ((ع)) بر آن شدیم که لقداماتی در جهت شناساندن این مسلک سیاسی و جاه طلب که قصد بر خدشه دار کردن اسلام عزیز داشته ودارد انجام دهیم که از ان جمله وبلاگی که پیش روی شما دوستان عزیز است قصد آن دارد که در بخش هایی کلّی به نقد عقلی و شرعی این مسلک پوچ بپردازد . ان شا الله تعالی

مقدمه ای بر تصوف

در عصر رسول اكرم (ص) نه تنها نام و نشاني از صوفي و افكار و مرام  ومسلك صوفي گري وجود نداشته بلكه آن حضرت با شعار ((لا رُهبانية في الاسلام))1  بر رياضت كشي و انزواگري، خط بطلان كشيده و اسلام را را دين جهاد و تلاش و مسئوليت مهرفي نموده است. پس از رحلت آن بزرگوار به دليل محروم شدن مردم از نور ولايت و انحراف مسير خلافت، رفته رفته افكار و انديشه هاي نادرست و غير اسلامي ميان مسلمانان راه يافت كه اين خود سبب پديد آمدن عده اي زاهد نما شد كه در زهد و ترك دنيا و گريز از اجتماع به افراط و زياده روي كشيده شدند و در اوائل قرن دوم هجري ابراز وجود نموده و به تدريج آداب و رسومي براي خود ايجاد و نام صوفي بر خويش نهادند و به عبارتي روشن تر، راه خود را به گونه اي از ساير مسلمانان جدا كردند.

زهد و بي رغبتي به دنيا كه درآيات و روايات بر آن تاكيد فراوان شده در اثر بي توجهي و عدم شناخت صحيح آن، مي توانست به افراط و زياده روي انجاميده و به صورت رياضت هاي نامطلوبي جلوه گر شود چنانكه نمونه هايي از ان را در زمان حيات نبي اكرم (ص) و امير مومنان(ع) در سرگذشت معروف عثمان بن مظعون و عاصم بن زياد سراغ داريم كه افراد ياد شده به شدت مورد نكوهش و اعتراض اين بزرگوارن قرار گرفته و خرقه رياضت افكندند.

با نگاهي گذرا به حالات صوفيان اوليّه نظير: حسن بصري، فُضيل بن عياض، محمد بن واسع، مالك بن دينار، حتي سُفيان ثوري كه رسماً صوفي شناخته شده و صوفيان سندِ خرقه به آنان مي رسانند در كتبي چون ((حلية الاولياء و طبقات شعراني و...)) مي بينيم صوفيان اوليّه سخن از بهشت و جهنم بر زبان مر راندند و از فكر و انديشه به صوفي عايي چون بايزيد و حلاّج و شِبلي و مولوي و ... شباهتي نداشته اند با اين كه بنا به روايت منقول  از امام صادق (ع) ابوهاشم كوفي نخستين كسي است كه نام صوفي بر خود نهاد ولي صوفي گري به معناي رايج آن با طرح موضوعاتي چون((حلول و اتّحاد و جذبه و سقوط تكليف و دم زدن از عشق...)) از دوران ذوالنون مصري و سپس بايزيد بسطامي آغاز شد. رموز و اسرار طريقت تصوّف در كتب و نوشتارهاي فراواني تبيين شده كه مي توان از الهي نامه و ديگر سروده هاي عطّار نيشابوري، آثار ثنايي، نوشته هاي عين القضاة همداني، احمد و محمد غزالي به ويژه كتاب ((احياء العلوم)) آثار نجم الدين كبري، كتب خواجه عبدالله انصاري، تاليفات سهرورد، روزبهان شيرازي، قُشيري و ده ها مرشد و پير و صوفي ديگر، افزون بر نوشته هاي محي الدين عربي كه خود را خاتم الاولياء دانسته، يه عنوان فرهنگ مكتب صوفيان نام برد.

پا ورقی : 1) . گوشه نشيني و انزوا در اسلام جايي ندارد.